این شعر سروده خودم بود بر روی ...............
زآن هنگام که ماه رخت دیدم و دیوانه شدم
سوی الله جمیل رفتم و خادم شاهانه شدم
....................................................
گویا امشب بر سر شهر من بارانی باریده است و مرا نوید از گذشته های بارانی همراه با بوی خوش بارش بر روی خاک که همیشه مستم میکند. من زاییده احساسم اما خدایا از تو شکوه دارم چرا که من مسیرم این نبود. اما شکرت میکنم هر دم و هرلحظه زیرا همیشه سرپناهم تو بودی و لاغیر.
اما آرزو بر ما عیب نیست . همیشه آرزومندیم که نباید اینگونه میشد . چه بسیار خنجرها که دوستان صمیمی از پشت و پهلو و روبرو بر من نزدند.
چه حرفها که بدلایلی که برای خود تراشیدند پشت سرم نزدند اما من همیشه به درگاهت پناه می آورم .
زیرا من همچو کودکی هستم و تو مرا مادری مهربان . وقتی همه آزارش رسانند باز خود را به آغوش مادر می اندازم . حتی اگر مادر مرا برنجاند باز تنها ملجا و پناهگاه من تو هستی
.............................................................................................................
ملکان و حوریان از شگفت رویت خود انکار کنند
ترسم این دوستان مهدی به نزد تو بدکار کنند
این چه سوداست که انس و جن همه مشغولند
بارک الله براین ظلمت شب گویا می خواهند همه بیکار کنند
"البینة علی المدعی والیمین علی من انکر" خوانده ام من
اما چه فایده منقلب شده جمله دروس و همه پیکار کنند
غزلی از خودم سروده اولین روز آخرین ماه سال 1391 هجری شمسی _ تقدیم همه دوستان و غیر دوستان