سلام
نمیدونم دوستان عزیزم هربار که اسم مهدی باکری میاد من ناخود آگاه اشک از چشام میپره بیرون
این هم خاطره ای از باکری که از وبلاگش برداشتم
شهادت لاله ها را چیدنی کرد
به چشم دل خدا را دیدنی کرد
ببــوس ای خـــواهرم قبــر برادر
شهادت سنگ را بوسیدنی کرد
فکش اذیتش می کرد.
دکتر معاینه کرد و گفت«فردا بیا بیمارستان.»
باید عکس می گرفت.
عکسش که آماده شد،رفتیم دکتر ببیند.
وسط راه غیبش زد.
توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم.
دکتر داشت می رفت.
بالأخره پیداش کردم.
یک پیرمرد را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا...
راوی: همسر شهید مهدی باکری