خوب است که از این پس همه دست در دست هم پلیدیها را بزداییم.
ناملایماتی انجام شده و می شود اما دامن زدن به این ناملایمات باعث تفرقه خواهد شد.
واعتصمو بحبل الله جمیعآ ولا تفرقوا : به ریسمان محکم الهی چنگ بزنید و از تفرقه بپرهیزید.
هر کس بد ما به خلق گوید/ما چهره ی او نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم /تا هر دو دروغ گفته باشیم
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند .
سلام
نمیدونم دوستان عزیزم هربار که اسم مهدی باکری میاد من ناخود آگاه اشک از چشام میپره بیرون
این هم خاطره ای از باکری که از وبلاگش برداشتم
شهادت لاله ها را چیدنی کرد
به چشم دل خدا را دیدنی کرد
ببــوس ای خـــواهرم قبــر برادر
شهادت سنگ را بوسیدنی کرد
فکش اذیتش می کرد.
دکتر معاینه کرد و گفت«فردا بیا بیمارستان.»
باید عکس می گرفت.
عکسش که آماده شد،رفتیم دکتر ببیند.
وسط راه غیبش زد.
توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم.
دکتر داشت می رفت.
بالأخره پیداش کردم.
یک پیرمرد را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا...
راوی: همسر شهید مهدی باکری
هنوز نمی دانم هرسالی که میگذرد وبهار میرسد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یکسال از عمرم کم میشود
به هر حال زندگی میکنم و با خود و خدایم میسازم.......
یاد ایامی می افتم که در کرمان بودم. پارسال همین مواقع اونجا بودم. بازاریان کرمان خیلی منصف هستند . همه ما در فکر هم هستیم و مراعات حال هم را میکنیم. بار خدایا کشور و مردممان را قدرتی بخش تا همیشه به داد هم برسند و فقط نظاره گر ویترینهای بازار نباشند.
کاش و ای کاش همه قدرت یاری هم را داشتند لااقل با تعارف یک شکلات کم ارزش به هم.
الهی توبه میکنیم و سر بر آستان مقدس و کبریاییت قرار میدهیم شاید توبه من گناهکار باری از مشکلات نزولی بر کشور و ملتم در این نوروز باستانی را کاهش دهد.
یارب فقط و فقط به امید تو
بنام خدا
سلام بر روح بزرگ پدر عزیزم
پدر جان هنوز هم احساس تنهایی میکنم حتی بعد از گذشت 7 سال
احساس میکنم تکیه گاهم بودی حتی یک نفس خالی دم احتضارت مرا کافی بود تا زمین به زمان بدوزم و آنی شوم که تومیخواهی
پدرجان هر از ازچندگاهی بخوابم بیا — این بنده سراپاتقصیر به هر حال پدری چون تو مهربات داشت — پس بیا ودست نوازشت بر سر ما کش که بی تو خانه این خانه ماتمکده وما ماتمیانیم
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
عظمت واقعی آن نیست که هیچ وقت سقوط نکنیم بلکه عظمت واقعی آن است که هر وقت سقوط کردیم بتوانیم دوباره برخیزیم...
این شعر سروده خودم بود بر روی ...............
زآن هنگام که ماه رخت دیدم و دیوانه شدم
سوی الله جمیل رفتم و خادم شاهانه شدم
....................................................
گویا امشب بر سر شهر من بارانی باریده است و مرا نوید از گذشته های بارانی همراه با بوی خوش بارش بر روی خاک که همیشه مستم میکند. من زاییده احساسم اما خدایا از تو شکوه دارم چرا که من مسیرم این نبود. اما شکرت میکنم هر دم و هرلحظه زیرا همیشه سرپناهم تو بودی و لاغیر.
اما آرزو بر ما عیب نیست . همیشه آرزومندیم که نباید اینگونه میشد . چه بسیار خنجرها که دوستان صمیمی از پشت و پهلو و روبرو بر من نزدند.
چه حرفها که بدلایلی که برای خود تراشیدند پشت سرم نزدند اما من همیشه به درگاهت پناه می آورم .
زیرا من همچو کودکی هستم و تو مرا مادری مهربان . وقتی همه آزارش رسانند باز خود را به آغوش مادر می اندازم . حتی اگر مادر مرا برنجاند باز تنها ملجا و پناهگاه من تو هستی
.............................................................................................................
ملکان و حوریان از شگفت رویت خود انکار کنند
ترسم این دوستان مهدی به نزد تو بدکار کنند
این چه سوداست که انس و جن همه مشغولند
بارک الله براین ظلمت شب گویا می خواهند همه بیکار کنند
"البینة علی المدعی والیمین علی من انکر" خوانده ام من
اما چه فایده منقلب شده جمله دروس و همه پیکار کنند
غزلی از خودم سروده اولین روز آخرین ماه سال 1391 هجری شمسی _ تقدیم همه دوستان و غیر دوستان